ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1723

سفرنامه شاردن ( فارسى )

سخن ، مايهء ظهور انواع آفتها و بلاها شمردند . اما ايران را از آسيب اين حوادث شوم مصون دانستند ، و گفتند اين بلاها منحصرا بر سنّيان كه تركان عثمانىاند ، بر كافران يعنى بت‌پرستان و مسيحيان وارد مىشود . اما زمان كه ستاره‌شناسى از آن هستى مىگيرد عملا به ايرانيان نشان داد كه آنان نيز در معرض اين بلاهاى طاقت‌سوز مىباشند ، و اين نيزهء كوچك به سختى و بىرحمى تن آنان را همانند سينهء ديگران مىشكافد ، و ايران هم بايد به نوبت و سهم خود آن مصائب جانسوز را بپذيرد و تحمل كند . حاكم قندهار كه پيش از آن رئيس غلامان شاه بود نخستين كس بود كه هدف شآمت ظهور ستارهء دنباله‌دار شد ، و بر اثر نحوست آن مورد قهر و غضب سلطان قرار گرفت و كشته شد . شرح حال او را تا وقتى كه روانه قندهار شد نوشتم . چون به آن شهر رسيد چنان كه خود مىدانست نه نشانى از وقوع جنگ بود ، و نه دشمنى خيال دست‌اندازى بدان شهر داشت . بنابراين بىآنكه بيمى از دربار داشته باشد به فرمان طبع خبيث و ذات شرير خود به زشتكارى پرداخت ، و از طمع كردن به جان و مال و ناموس مردمان پروا نداشت . همانند پادشاهى حكومت مىكرد . هر بىگناهى را به خاطر ارضاى هوس مىكشت . مال‌دارايان را به جبر و ستم مىگرفت . دختران را به عنف مىربود و هر زن زيبايى كه مىديد به حرمسراى خود مىكشاند . حكام ايالات و ولايات ، و صاحبمنصبان جزء آن سرزمين را چون خدمتگران خويش مىشمرد ، و حرمتشان را رعايت نمىكرد . بارى ، ظلم و آزارش چنان دامنگير خلقان شد كه هيچ كس از گزندش در آسايش نبود ، و چون ستمش از حدّ تحمل مردم درگذشت شكايت به شاه نوشتند . از روى ديگر دشمنانش كه در دربار بودند مدام تظلمات و دادخواهيهاى مظلومان را به تفصيل و با آب و تاب بسيار به شاه عرضه مىداشتند و بر خشم او نسبت به حاكم مىافزودند . بستگان و دوستان معدودش هر چند به وى نوشتند و پيغام فرستادند كه با مردمان ره مدارا و انصاف در پيش گيرد ، و از آه مظلومان و سخط سلطان بترسد ، در او اثر نكرد . خويش را در پناه حمايت شاه مىپنداشت . نه تنها پند نصيحتگران را به گوش نمىگرفت بل كه بر غرور و ستمگرى مىافزود . مقارن اين احوال حاكمى كه پيش از او بر قندهار حكومت كرده بود در دربار بود و پيوسته دوستان محلّى خويش را به دشمنى با وى برمىانگيخت ، و خود